استاد رحیمی نژاد مطرح کرد؛

نتیجه اعتماد به شیطان بزرگ

استاد علیرضا رحیمی نژاد در گفتگو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی نشست دوره ای اساتید، به موضوع «نتیجه اعتماد به شیطان بزرگ» پرداخت.

/270/260/20/

این استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم در ابتدای گفتگو خاطرنشان کرد: در عرصه حساسی که الآن نفس می کشیم، نظریه های زیادی در تعامل با آمریکا و اروپا مطرح است. دو نظریه اساسی وجود دارد. یکی ازاین نظریه ها بی طرفی نسبت به حوادث جهانی و خاورمیانه است که باید به داخل رسید؛ در صورتی که هیچ کشوری نمی ‌تواند نسبت به حوادث پیرامون خود در بیرون مرزهایش بی تفاوت باشد؛ مخصوصا زمانی که همه این جنگ ها و حوادث به خاطر کشور ما باشد. اما نظریه دیگر نظریه مقاومت است که در کنار تعامل باعزت با دیگران، نیاز به توانمند سازی نظامی داخل است که با این پیشرفت، چشم طماع ابرقدرت ها و دشمنان از کشور برداشته می ‌شود. یعنی برای رسیدن به پیشرفت در تمام ابعاد، نیاز به ایستادگی و ازبین بردن موانع و فکرعدم توانایی را زدودن می باشد.

 

وی افزود: ایران با بی طرف اعلام کردن و بی تفاوت بودن و ضعیف بودن، ضربه های جبران ناپذیری از این ابرقدرت ها خورده است. در جنگ جهانی اول احمد شاه قاجار اعلام بی طرفی کرد؛ اما ضربات جبران ناپذیری برپیکره کشورواردشدکه جبران نشد. درباره تعداد تلفات یا قربانیان غیر نظامی ایران در جریان جنگ جهانی اول، ارقام متفاوتی ذکر شده است. از یک میلیون نفر تا بیش از هشت میلیون نفر. محمدقلی مجد، مورخ ایرانی ساکن آمریکا، در کتاب «قحطی بزرگ و نسل کشی ایرانیان در فاصله سال های ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹»، تعداد ایرانیان قربانی جنگ جهانی اول را بیش از هشت میلیون نفر برشمرده است. آقای مجد جمعیت ایران را در زمان آغاز جنگ، ۱۸ تا ۲۰ میلیون نفر تخمین زده و مدعی است که حداقل ۴۰ درصد از مردم ایران در اثر قحطی و بیماری ‌های ناشی از جنگ جهانی اول مُرده اند. سال‌ ها پیش از محمدقلی مجد، احمد کسروی در آثار خودش این مدعا را مطرح کرده بود که مصائب ناشی از جنگ جهانی اول، یک‌ سوم جمعیت ایران را به کام مرگ کشاند. ما بین کسروی و محمدقلی مجد، نیکی کدی مورّخ آمریکایی، در کتاب «ریشه‌ های انقلاب ایران»، این مدعا را مطرح کرده است که قحطی ناشی از جنگ جهانی اول، به مرگ یک‌ چهارم مردم ایران منتهی شد. البته نیکی کدی، اشاره ‌ای نکرده است که جمعیت ایران در آن زمان چند نفر بود. منتقدین محمدقلی مجد، جمعیت ایران را در زمان جنگ جهانی اول، نه ۲۰ میلیون نفر، که ۱۰ میلیون نفر می ‌دانند. اما مورّخان منتقد ارقام مذکور، معتقدند اسناد تاریخی نشان می‌ دهد که جمعیت ایران در جنگ جهانی اول حدود ۱۰ میلیون نفر بوده است و تقریباً یک میلیون نفر ایرانی در جریان قحطی و بیماری ‌های ناشی از جنگ جان باختند. پس مواظب باشیم که مقابل ما چه کسی ایستاده است.

 

استاد علیرضا رحیمی نژاد تأکید کرد: عقل سلیم می ‌گوید معیار اعتماد درست به کشورها از عملکرد گذشته و حال او می توان فهمید. کشوری که شکل‌ گیری آن با کشتن چندین میلیون بومی در آنکه به بدترین وضع کشته می شوند تا تمدن خیالی خودرا بر استخوان‌ ها و خون های به ناحق ریخته آنها بنا کند، آیا می ‌شود به آنها اعتماد کرد؟

 

وی خاطرنشان کرد: در جنگ جهانی دوم که ایران مثل جنگ جهانی اول موضع بی‌ طرفی گرفته بود؛ باز شاهد کشتار بی ‌رحمانه و مرگ و میرهایی که علتش این ابرقدرت ها بودند، هستیم. پس از آغاز جنگ جهانی دوم در ۹ شهریور ۱۳۱۸ (۱ سپتامبر ۱۹۳۹)، ایران بی ‌طرفی خود را اعلام کرد؛ اما پس از آغاز تهاجم آلمان به شوروی به دلیل گستردگی مرز ایران با اتحاد جماهیر شوروی، این بی ‌طرفی ناپایدار بود. نیروهای متفقین به بهانهٔ حضور کارشناسان آلمانی در ایران این کشور را اشغال کردند.

 

این استاد حوزه علمیه قم افزود: به دنبال اتحاد بریتانیا و شوروی و نیاز شوروی به کمک‌ های ایالات متحده و بریتانیا در جبهه ‌های نبرد، متفقین تصمیم گرفتند از ایران به عنوان کریدوری برای تأمین نیروهای خود استفاده کنند و در نتیجه، نیروهای متفقین در ۲۵ اوت ۱۹۴۱ به ایران حمله کردند و این کشور را به اشغال خود درآوردند. در روز ۳ شهریور ۱۳۲۰، ابتدا نیروهای شوروی از شمال و شرق از زمین و هوا به ایران حمله‌ ور شدند و سپس نیروهای بریتانیایی نیز از جنوب و غرب حمله کردند و شهرهای سر راه را یک ‌به ‌یک به سرعت اشغال کردند و هر دو به سمت تهران حرکت کردند. ارتش ایران به سرعت متلاشی شد. رضاشاه با فشار متفقین به خصوص بریتانیا سریعاً استعفاء داد و سپس با گذشتِ مدت‌ ها کشمکش بینِ روس‌ ها با دیگر کشورهایِ متفقین، و همچنین شکل گیری بحران‌ های فراوان در ایران، با وساطت محمدعلی فروغی، بالاخره بر سر نوع حکومت جدید ایران و انتقال سلطنت به پسرش (محمدرضا) که ولیعهد پیشین نیز بود، به توافق رسیدند.

 

وی در ادامه بیان کرد: اولین قحطی بزرگ در سال ۱۲۸۸ ق./ ۱۸۷۱ میلادی رخ داد و ایران را به کشوری نسبتا فقیر تبدیل کرد که برای تامین نیازهای اولیه خود درمانده بود. دومین قحطی بزرگ، قحطی سال‌ های جنگ جهانی اول است که حدود ۸ الی ۱۰ میلیون نفر از جمعیت ایران را از بین برد. کتاب «قحطی بزرگ» دکتر مجد در این باره است. سومین قحطی بزرگ، قحطی سال‌های جنگ جهانی دوم است که دکتر مجد تلفات قحطی جنگ جهانی دوم در ایران را حدود چهار میلیون نفر برآورد می‌کند. حداقل رقمی که برای جمعیت ایران در حوالی سال ۱۹۰۰ میلادی مورد اجماع است رقمی است که ویلیام مورگان شوستر بیان کرده یعنی ۱۳ الی ۱۵ میلیون نفر. اگر دست‌ کم را مبنا قرار دهیم، یعنی ۱۳ میلیون نفر و میزان (نرخ) رشد جمعیت در ایران را ۲/ ۱ درصد بدانیم، نرخ رشد جمعیتی پایینی است برای ایران آن زمان، در سال ۱۹۴۴،‌ یعنی در پایان جنگ جهانی دوم، جمعیت ایران باید ۲۱٬۹۷۲٬۸۲۵ نفر باشد. این درحالی است که جمعیت ایران در سال ۱۹۴۴ بار دیگر ۱۳ میلیون نفر ارزیابی می ‌شود و در سرشماری ۱۳۳۵ ش./  ۱۹۵۶ م. به ۱۹ میلیون نفر نزدیک می ‌شود. به این ترتیب،‌ ملاحظه می‌شود که به ‌دلیل قحطی ناشی از دو جنگ جهانی چه فاجعه بزرگ انسانی در ایران رخ داده است.

 

استاد علیرضا رحیمی نژاد خاطرنشان کرد: تاریخ برقراری روابط رسمی میان ایران و آمریکا به سال ۱۲۶۱ هجری شمسی باز می ‌گردد. در آن زمان که مصادف با دوران سلطنت ناصرالدین شاه قاجار بود، انگلستان و روسیه بسیاری از امور را در ایران قبضه کرده بودند. آمریکا کم کم به فکر افتاد که از قافله امتیازگیری از حکومت قاجار عقب نماند. از این رو یکی از اولین سفرای آمریکا در ایران به نام وینستون امتیاز ساخت راه آهن تهران بوشهر را از ناصرالدین شاه گرفت.

 

وی افزود: پس از جنگ جهانی اول آمریکا از لحاظ تجاری با دو ابر قدرت روس و انگلیس درگیر رقابت شد و در امور داخلی ایران صاحب مناسبی شد. حضور زیاد آمریکا در ایران در اوایل دهه ۱۳۲۰ تشنّج موجود میان آمریکا ایرانیان در آن زمان آمریکا را نیروی سومی می‌پنداشتند که حاضر است آنان را در برابر فشارهای همسایگان شمالی و جنوبی حمایت کند و انتظار داشتند همانطور که در قضیه آذربایجان و فشارهای شوروی از ایران پشتیبانی کرده بود اکنون نیز در قضیه نفت جنوب و کشمکش با دولت انگلیس از کمک به آنان دریغ ننماید؛ اما این حسن نظر ایرانیان نسبت به دولت آمریکا دوام چندانی نیافت و مردم ایران، آمریکا را مثل دولت شوروی و روس یافتند که با چنگ و دندان به دنبال منافع خودش می باشد.

 

این استاد سطوح عالی حوزه علمیه قم در ادامه بیان کرد: در تاریخ ایران، کمتر روزی به تلخی و تلألوی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ثبت شده است؛ روزی که سیاستمداری چون دکتر محمد مصدق، نماد ملی ‌گرایی و استقلال ‌خواهی، قربانی یک خیانت تاریخی شد. اما ماجرا از کجا شروع شد و چگونه اعتماد به آمریکا به فاجعه ‌ای تمام‌عیار تبدیل شد؟  مصدق، نخست ‌وزیرایران، تصمیم گرفت با کمک آیت الله کاشانی که صنعت نفت ایران را ملی کند. این تصمیم، انگلیس را به وحشت انداخت، چون سود کلانی از نفت ایران می‌ برد. اما مصدق با پشتوانه علما که مردم را درصحنه آوردند، ایستاد و گفت: «این ثروت مال ملت ایران است، نه استعمارگران!» انگلیس که دید به تنهایی نمی‌ تواند مصدق را شکست دهد، دست به دامان دوست قدیمی ‌اش، یعنی آمریکا شد. آمریکا در ظاهر با شعار دموکراسی و حمایت از مردم ایران وارد ماجرا شد، اما در پشت پرده، نقشه ‌ای شوم می ‌کشید. سیا (CIA) با همکاری MI6 انگلیس کودتای ۲۸ مرداد را طراحی کرد.  در شامگاه ۲۸ مرداد، مزدوران داخلی و خارجی با پول‌ های آمریکایی، مردم و نیروهای نظامی را تحریک کردند. خیابان ‌ها پر شد از شعارهای ساختگی، و به‌ زودی دولت مصدق سقوط کرد. شاه فراری، به ایران بازگشت و حکومتی که با خون دل ملت برپا شده بود، سرنگون شد.  مصدق که با حسن نیت و اعتماد به حمایت غرب دل بسته بود، فهمید که آمریکا هرگز دوست دموکراسی نیست؛ بلکه فقط به منافع خودش فکر می ‌کند. کودتا ثابت کرد که: «برای استعمارگران، هر سیاستمداری که به منافعشان آسیب بزند، باید حذف شود.» ۲۸ مرداد تنها یک رویداد تاریخی نیست؛ بلکه هشداری برای همه زمان ‌هاست:  استقلال آسان به دست نمی‌آید، و اعتماد به بیگانگان همواره پرهزینه است.  تاریخ بهترین معلم ماست؛ نباید اشتباهات گذشته را تکرار کنیم.

 

وی خاطرنشان کرد: نقش آمریکا در راه ‌اندازی و همکاری با ساواک بسیار حائز اهمیت است. ایالات متحده آمریکا در دهه ‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ نقش قابل توجهی در شکل‌ گیری و توسعه سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) ایفا کرد. این همکاری در چارچوب سیاست‌ های ضد کمونیستی آمریکا و استراتژی تقویت حکومت ‌های همسو با واشنگتن در جهان سوم صورت گرفت. پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، آمریکا برای تقویت کنترل شاه بر ایران، تصمیم گرفت که یک سازمان اطلاعاتی قدرتمند در کشور ایجاد کند. در همین راستا یک سرهنگ آمریکایی مأمور تشکیل یگان اطلاعاتی شد. افسر ارتش آمریکا که سابقه فعالیت در سازمان سیا در خاورمیانه را داشت، در پوشش وابسته نظامی به ایران فرستاده شد. مأموریت او تأسیس و آموزش یک یگان اطلاعاتی مدرن برای سرکوب مخالفان شاه بود. این یگان که ابتدا تحت نظر فرمانداری نظامی تهران و سپس تحت هدایت تیمور بختیار قرار گرفت، توسط آمریکایی‌ ها در زمینه ‌های بازجویی، تعقیب و مراقبت، شناسایی تهدیدات و سرکوب مخالفان آموزش دید. در اواخر سال ۱۳۳۲، این یگان اطلاعاتی به سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) تبدیل شد و نقش اصلی آن جلوگیری از تهدیدات علیه حکومت پهلوی بود. مارک گازیوروسکی، تاریخ نگار آمریکایی، معتقد است که ایالات متحده کمک‌ های گسترده ‌ای به نیروهای امنیتی ایران ارائه داد؛ زیرا این کار را برای امنیت منطقه ‌ای و مقابله با شوروی ضروری می ‌دانست. افسران ساواک برای دوره ‌های آموزشی به آمریکا و اسرائیل اعزام می ‌شدند و در زمینه‌ های بازجویی، شنود، عملیات مخفی، شکنجه و سرکوب مخالفان سیاسی آموزش می ‌دیدند. دولت آمریکا تجهیزات شنود، ابزارهای رهگیری و امکانات بازجویی پیشرفته را در اختیار ساواک قرار داد.

 

استاد رحیمی نژاد افزود: یکی دیگر از کارهای امریکا، حمایت از سرکوب‌ های داخلی ایران است.  گری سیک، مشاور امنیت ملی کارتر، در کتاب خود تأکید می‌ کند که ساواک آزادی نامحدودی برای شناسایی، شکنجه و سرکوب مخالفان شاه داشت. ساواک از یک سازمان اطلاعاتی به پلیس مخفی تبدیل شد. ویلیام سولیوان، سفیر وقت آمریکا در ایران، در خاطرات خود می‌نویسد که پس از قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، ساواک به جای یک نهاد ضدجاسوسی، به ابزاری برای سرکوب سیاسی تبدیل شد. ساواک به مرور به یکی از بدنام ‌ترین سازمان‌ های اطلاعاتی جهان تبدیل شد. اعمال شکنجه‌ های وحشیانه مانند شوکر برقی، آویزان کردن، سوزاندن بدن و قطع انگشتان مخالفان در سراسر جهان خبرساز شد. با وجود وعده‌های جیمی کارتر درباره حمایت از حقوق بشر، دولت او همچنان ارتباطات خود را با ساواک حفظ کرد، زیرا نمی‌خواست نفوذ آمریکا در ایران تضعیف شود. حمایت آمریکا از ساواک، نشان‌دهنده نگاه ابزاری واشنگتن به حکومت پهلوی بود. ایالات متحده در حالی که شعار حقوق بشر می ‌داد، از ساواک برای سرکوب مخالفان شاه حمایت می‌کرد. این سازمان که در ابتدا با هدف مبارزه با کمونیسم تأسیس شده بود، به سرعت به پلیس مخفی برای سرکوب آزادی ‌خواهان ایرانی تبدیل شد. در نهایت، این سرکوب‌ ها نه ‌تنها به حفظ حکومت شاه کمکی نکرد، بلکه به افزایش نفرت عمومی و وقوع انقلاب ۱۳۵۷ منجر شد.

س, 12/28/1403 - 19:02